پارت 4
(ویو هیونجین)
بعد از رفتن فیلیکس هیونجین با گوی جادوییش به پدرش ارتباط گرفت
هیونجین:پدر.. پدر... میتونید صدای منو بشنوید؟
هیونجو(پدر هیونجین) :بله... بگو... تا الان چیکار کردی؟
هیونجین:خب... من تا الان با یکی از نگهبان های در ورودی آشنا شدم.. اسمش لی فیلیکسه
هیونجو:لی فیلیکس؟ یعنی پسر_
هیونجین:بله.... پسر جبرئیل بزرگ هست
هیونجو:هیونجین... حواست رو جمع کن.... پدرش بر خلاف پسرش آدم زیرک و باهوشیه.... اون طوری که من شنیدم پسرش زیادی مهربون و ساده لوحه.. درسته؟
هیونجین:بله درسته... من دارم تلاش میکنم باهاش صمیمی بشم تا ازش اطلاعات بگیرم
هیونجو:چه پستی گرفتی؟
هیونجین:نگهبان ورودی
هیونجو:پس میتونی بزاری وارد بشیم؟
هیونجین:هنوز نه... ممکنه شک بکنن... در ضمن اونجا به جز من نگهبان های دیگه ای هم هستن... فیلیکس ساده لوح هست.. اما خر که نیست... من دیدم هر موقع کسی نزدیک دروازه میشه یه رادار دارن که نشون میده یکی داره نزدیک میشه.
هیونجو:ما یکی از افرادمون رو فرستادیم با ای چک کردن.. ولی اون برنگشت
هیونجین:من کشتمش
هیونجو:چی؟ چیکار کردی؟
هیونجین:باید اعتمادش ن رو جذب بکنم... فیلیکس داشت شکست میخورد... وقتی نجاتش دادم یکی دیگه از نگهبان ها گفت احتمالا برای این کار پاداش بگیرم... باید یکم از این کارا بکنم تا بهم اعتماد بکنن
هیونجو:تو واقعا باهوشی هیونجین
هیونجین:پس چی فکر کردی؟ من برای همین کارا ساخته شدم پدر
هیونجو:الحق که مثل مادرتی
هیونجین:اسم اون رو نیار... من باید برم... شیفت دارم.
هیونجین گوی رو زیر دستمالش قائم کرد.... از اون مرد متنفر بود... اون مرد مادرش رو کشته بود... اون رو از بچگی کت. ک میزد و تنبیه میکرد و اون رو از بچه ای مهربون و خوش قلب و راستگو به آدمی سنگدل و سرد و دورو تبدیل کرد.... اون مرد زندگیش رو نابود کرد... و اون میتونست بعد از این ماموریت پاداش های زیادی بگیره و بتونی اون پدر پست فطرتش رو پایین بکشه... چقدر خوشحال بود که در روز اول فردی مثل فیلیکس به پستش خورد و تونسته اینقدر راحت باهاش دوست بشه.
اهم
خب
شرایط برای این پارت
21 لایک
12 تا کامنت
5 تا بازنشر
بعد از رفتن فیلیکس هیونجین با گوی جادوییش به پدرش ارتباط گرفت
هیونجین:پدر.. پدر... میتونید صدای منو بشنوید؟
هیونجو(پدر هیونجین) :بله... بگو... تا الان چیکار کردی؟
هیونجین:خب... من تا الان با یکی از نگهبان های در ورودی آشنا شدم.. اسمش لی فیلیکسه
هیونجو:لی فیلیکس؟ یعنی پسر_
هیونجین:بله.... پسر جبرئیل بزرگ هست
هیونجو:هیونجین... حواست رو جمع کن.... پدرش بر خلاف پسرش آدم زیرک و باهوشیه.... اون طوری که من شنیدم پسرش زیادی مهربون و ساده لوحه.. درسته؟
هیونجین:بله درسته... من دارم تلاش میکنم باهاش صمیمی بشم تا ازش اطلاعات بگیرم
هیونجو:چه پستی گرفتی؟
هیونجین:نگهبان ورودی
هیونجو:پس میتونی بزاری وارد بشیم؟
هیونجین:هنوز نه... ممکنه شک بکنن... در ضمن اونجا به جز من نگهبان های دیگه ای هم هستن... فیلیکس ساده لوح هست.. اما خر که نیست... من دیدم هر موقع کسی نزدیک دروازه میشه یه رادار دارن که نشون میده یکی داره نزدیک میشه.
هیونجو:ما یکی از افرادمون رو فرستادیم با ای چک کردن.. ولی اون برنگشت
هیونجین:من کشتمش
هیونجو:چی؟ چیکار کردی؟
هیونجین:باید اعتمادش ن رو جذب بکنم... فیلیکس داشت شکست میخورد... وقتی نجاتش دادم یکی دیگه از نگهبان ها گفت احتمالا برای این کار پاداش بگیرم... باید یکم از این کارا بکنم تا بهم اعتماد بکنن
هیونجو:تو واقعا باهوشی هیونجین
هیونجین:پس چی فکر کردی؟ من برای همین کارا ساخته شدم پدر
هیونجو:الحق که مثل مادرتی
هیونجین:اسم اون رو نیار... من باید برم... شیفت دارم.
هیونجین گوی رو زیر دستمالش قائم کرد.... از اون مرد متنفر بود... اون مرد مادرش رو کشته بود... اون رو از بچگی کت. ک میزد و تنبیه میکرد و اون رو از بچه ای مهربون و خوش قلب و راستگو به آدمی سنگدل و سرد و دورو تبدیل کرد.... اون مرد زندگیش رو نابود کرد... و اون میتونست بعد از این ماموریت پاداش های زیادی بگیره و بتونی اون پدر پست فطرتش رو پایین بکشه... چقدر خوشحال بود که در روز اول فردی مثل فیلیکس به پستش خورد و تونسته اینقدر راحت باهاش دوست بشه.
اهم
خب
شرایط برای این پارت
21 لایک
12 تا کامنت
5 تا بازنشر
- ۵.۶k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط